X
تبلیغات
رایتل

ای عشق در من زنده شو

8 تیر 1394 ساعت 10:58 ق.ظ

نکات زندگی


سخنرانی ونه گات در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT:

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم،
مالیدن کرم ضدّ آفتاب را توصیه میکردم !!!
آثار مفید و دراز مدّتِ کرم ضدّ آفتاب،
توسط دانشمندان ثابت شده است.
در حالی که سایر نصایح من،هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی،
جز تجربه های پر پیچ و خمِ شخص بنده ندارند.

اینک این نصایح را خدمتتان عرض می کنم :

قدرِ نیرو و زیبایی جوانی تان را بدانید.
ولی اگر هم ندانستید،مهم نیست!
روزی قدرِ نیرو و زیباییِ جوانی تان را خواهید دانست،
که طراوت آن رو به اُفول گذارد.
اما باور کنید تا بیست سال دیگر،به عکسهای جوانیِ خودتان،
نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید
چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید.
آن طور که تصوّر می کردید،چاق نبودید.
همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما،
احساس خوب داشته باشید.

نگران آینده نباشید.
اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید،
فقط این را بدانید که نگرانی،همان اندازه مؤثّر است،
که جویدن آدامس بادکنکی در حلّ یک مسئه ی جبر !
مشکلات اساسی زندگی شما،بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگران تان هم خطور نکرده اند.
از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل،
ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید !
با دلِ دیگران،بی رحم نباشید .

عمرتان را با حسادت تلف نکنید.
گاهی شما،جلو هستید و گاهی عقب.
مسابقه،طولانی است و سر انجام،
خودتان هستید که با خودتان مسابقه می دهید.

ناسزاها را فراموش کنید.
اگر موفّق به انجام این کار شدید ،
راهش را به من هم نشان بدهید !

نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید.

صورت حسابهای بانکی و قبض ها و ... را دور بیاندازید.

اگر نمی دانید می خواهید با زندگی تان چه بکنید،
احساس گناه نکنید.
جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام،
در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگی شان چه کنند.
برخی از جالب ترین چهل ساله هایی هم که می شناسم،
هنوز نمیدانند !

تا می توانید کلسیم بخورید.
با زانوهایتان مهربان باشید.
وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید،
کمبودشان را به شدّت حس خواهید کرد.

ممکن است ازدواج کنید،ممکن است نکنید.
ممکن است صاحب فرزند شوید،ممکن است نشوید.
ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید.
احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان،
رقصکی هم بکنید.
هرچه می کنید،
نه زیاد،به خودتان بگیرید،
نه زیاد،خودتان را سرزنش کنید.
انتخاب های شما بر پایه ی 50 درصد بوده،
همانطور که مال همه بوده.

دستورالعمل هایی که به دست تان می رسد،را تا ته بخوانید.
حتّی اگر از آنها پیروی نمی کنید.

از خواندن مجلّات زیبایی پرهیز کنید.
تنها خاصیت آنها این است که به شما بقبولانند که زشتید.

با خواهران و برادران خود مهربان باشید.
آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند،
و به گمان قوی،تنها کسانی هستند که
بیش از هر کس دیگر،در آینده،به شما خواهند رسید.

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند،
ولی آن تک و توک دوستان جان جانی،
که با شما می مانند را حفظ کنید.

برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی،
سخت بکوشید.
زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید
که به افرادی که در جوانی می شناختید،محتاجید.

سفر کنید.

برخی حقایقِ لاینفک را بپذیرید:
قیمتها صعود می کنند،
سیاستمداران کلک میزنند،
شما هم پیر می شوید.
و آنگاه که شدید،
در تخیّل تان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید،
قیمتها مناسب بودند،
سیاستمداران شریف بودند،
و بچّه ها به بزرگترهایشان احترام می گذاشتند.

به بزرگترها احترام بگذارید.

توقع نداشته باشید که کس دیگری،نان آور شما باشد.
ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید.
شاید هم همسر متموّلی نصیب تان شده باشد.
ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که
کدام خالی میشود یا به شما جاخالی می دهد.

خیلی با موهایتان ور نروید.
وگرنه وقتی چهل سالتان بشود،
شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.

نخ دندان به کار ببرید .

در شناخت پدر و مادرتان بکوشید.
هیچ کس نمی داند که آنان را،
کِی برای همیشه از دست خواهید داد.

دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید.
اما با کسانی که آنها را صادر می کنند،بردبار و صبور باشید.

نصیحت،گونه ی دیگرِ غم غربت است.
ارائه ی آن،روشی برای بازیافت گذشته،
از میان تل زباله ها،
گردگیری آن،
و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان،
و مصرف دوباره ی آن،
به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد،است.

امّا اگر به این مسائل،بی توجّه هستید،
لااقل حرفم را در مورد کرم ضدّ آفتاب بپذیرید !!!

25 اردیبهشت 1394 ساعت 04:24 ب.ظ

جوانی بود که عاشق دختری بود.


جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را دوست دارد یا نه.»
جوان فکر می‌کرد دختر او را دوست دارد. دختر از اول می‌دانست که جوان عاشق اوست. یک روز که جوان به او پیشنهاد ازدواج داد، او رد کرد. دوستانش فکر کردند که او به هم خواهد ریخت و به مواد اعتیادآور روی خواهد آورد و زندگیش تباه خواهد شد. اما با تعجب دیدند که او اصلاً افسرده و غمگین نیست.

وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟ من کسی را از دست دادم که هرگز عاشق من نبود و او کسی را از دست داده است که واقعاً عاشق او بود.»



استاد شهریار شبی در مجلسی شعری سرودند با مطلع (بیت اول ) زیر :
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم ** این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
.
.
.
خانم جوانی در مجلس حضور داشت و گفت استاد شعر بسیار زیبایی بود و من مبهوت شدم
ولی در عجبم چگونه فی البداهه همچین شعری سرودید ؟ مطمئن هستید این شعر را از قبل آماده نکرده بودید ؟
استاد فرمود : اسم شما چیست ؟ گفت : اسمم غزال است و شیفته شعرهایتان
استاد مکثی کرد و گفت :
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
شهریارا غزلت خوانده غزالی زیبا
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم


مورد داشتیم دختره انقد پست عاشقانه ی غمگین گذاشته که دل منم واسه پسره تنگ شده!!!!

داداش اگه راه داره برگرد .


ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﺫﺭﻩ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﭘﺸﺖ ﻫﺮ "ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻮﺩ" ﻫﺴﺖ ... !
ﯾﮏ ﮐﻢ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﭘﺸﺖ "ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ" ﻫﺴﺖ ... !
ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﭘﺸﺖ "ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺍﺻﻼ" ﻫﺴﺖ ... !
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺧﺮﺩ ﭘﺸﺖ "ﭼﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ" ﻫﺴﺖ ... !
ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺩﺭﺩ ﭘﺸﺖ "ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ" ﻫﺴﺖ

29 فروردین 1394 ساعت 08:32 ب.ظ


"داشتم به صدات گوش میدادم؛ حواسم به حرفات نبود!"
شهاب حسینى

28 فروردین 1394 ساعت 09:11 ب.ظ

پیشگویی


Www.oxyd.ir/fal/pishgoie.php

28 فروردین 1394 ساعت 10:11 ق.ظ

......... ﮔــــــﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ .......


' زنی به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.

امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
چه کسی را نجات خواهی داد؟

و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛

چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!

از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟

مشاور جواب داد:

شنــا یـاد بگیــــرید! همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......

ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ ! ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ .... ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ؛
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ، ﺑﻪ ﻧﻘﻠﯽ ، ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ... ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺘﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻗﺪﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ

"  ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ
 ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !"

 ......... ﮔــــــﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ .......


 اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
 باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای ...

"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی...
و زیر هر آسمانی ....
برای هر کسی .. "

تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند ...

 اثر زیبا باقی می ماند،
حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر حضور نداشته باشد .

25 فروردین 1394 ساعت 03:51 ب.ظ

بز را بکش تا تغییر کنی !


روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر وچند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکرکرد کاش قادر بود به او کمک کند. وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد
و بزشان را بکش!".
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و شبانه بز را در تاریکی کشت ...
سال ها گذشت و روزی مرید ومرشد وارد شهری زیبا شدند وسراغ تاجر بزرگ را گرفتند که زنی بود با لباس های مجلل و خدم و حشم فراوان. وقتی راز موفقیتش را جویا شدند، زن گفت سال ها پیش من تنها یک بز داشتم ویک روز صبح دیدیم که مرده. مجبور شدیم برای گذران زندگی هر کدام به کاری روی آوریم. فرزند بزرگم یک زمین زراعی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا ودیگری با قبایل اطراف داد و ستد کرد...
مرید فهمید هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدو تغییرمان است و باید برای رسیدن به موفقیت و تغییرات بهتر آن را قربانی کرد.

بز من چیست!؟


ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ
ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻨطﻖ ﺷﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭ ﺷﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺷﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ، ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ، ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ
ﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !!!
ﻭﻟﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ . ﺣﺎﻻ ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ... ! ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ !
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺮﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ !
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ﺍﻫﻞ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖ ها
ﺭﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﻭﺡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ...

ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﻭ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﯿﺪ...

13 فروردین 1394 ساعت 11:33 ق.ظ

نکات زندگی




درآمد:
هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.

خرج:
اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.

پس‌انداز:
آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.

ریسک:
هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.

سرمایه‌گذاری:
همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.

انتظارات:
صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید.

29 اسفند 1393 ساعت 03:34 ب.ظ

1394 سال عروس



من در این آخر سال چه دعایی بکنم بهتر ازین:
آرزو دارم خورشید رهایت نکند،
 غم صدایت نکند،
 و تو را از دل آن کس که تبش در تن توست حضرت دوست جدایت نکند،
 خنده ات از ته دل،
گریه ات از سر شوق، روزگارت همه شاد، سفره ات رنگارنگ،
 و تنی سالم و شاد که بخندی مادام.‏‎






زندگی به من یاد داداگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در آن موقعیت قرار دهد تا به من ثابت کند "در تاریکی همه شبیه یکدیگریم"

13 اسفند 1393 ساعت 06:03 ب.ظ

خدایا چنان کن سرانجام کار

                                تو خشنود باشی و ما رستگار

13 اسفند 1393 ساعت 12:46 ب.ظ


دختر ها با عشق اولشان ساده تر هستند..
انگار ساده می پوشند... ساده میگیرند.. نگاهش با شیطنت است. وقتی می خندد حقیقی است امــــا...
اگر ترکش کنی.. اگر فریبش دهی.. اگر اذیتش کنی...
می بینی کم کم غلیظ آرایش می کند.. لباس های پر زرق و برق تری می پوشد..
نگاهش توی عکس با غرور دوخته شده است به دوربین... بدان خنده هایش هم دیگر حقیقی نیستند..
بدان از یک عشق عمیــق گذشتــــــه است و دیگر سادگی هــــیچکس چشمش را نمی گیرد.. دیگر
هیچ مرد معمولـــی ای را نمی پسندد.. هیچ مرد معمولـــی را قهرمان فرض نمی کند
دیگر رویایی ندارد برای مردی..
باید قهرمان باشی تا قهرمان ببیندت... چهار شانه باشی، قد بلند...
دختر ها فقط با عشق اولـــــشان ساده هستند.. ســـــــاده ها را ســـــــاده نگـــــه دارید...! چون هیچ دختری وقتی غرورش له شود قلب سنگش به راحتی عاشق نمیشود.... دیگر حتی عشق خودش را هم نمی خواهد....

12 اسفند 1393 ساعت 03:15 ب.ظ

شهریار






آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

 

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

 

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمى‌پاشد زهم دنیا چرا؟

 

شهریارا بی حبیب خود نمى‌کردی سفر

این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

29 بهمن 1393 ساعت 06:18 ب.ظ


به سودای روزهای دل‌انگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاه‌شان لبخند بزن.

27 بهمن 1393 ساعت 11:54 ق.ظ


خدایا چنان کن سرانجام کار … تو خشنود باشی و ما رستگار

23 بهمن 1393 ساعت 03:54 ب.ظ


خدایا چنان کن سرانجام کار … تو خشنود باشی و ما رستگار

17 بهمن 1393 ساعت 11:51 ب.ظ


پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است، اما حتی یک‌بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است، اما حتی یک‌بار هم نشده که خواسته‌هایش را به تعویق بیاندازد تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند.
مادرم با فکرِ خوشبختیِ من خوابش نمی‌برد. اما حتی یک‌بار هم نشده که با من در موردِ خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال‌ می‌کند؟
من با فکرِ رنج و سختیِ مادرم از خواب بیدار می‌شوم. اما حتی یک‌بار هم نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسلِ آدم‌های بلاتکلیف هستیم. از یک‌طرف در خلوتِ خود، دلمان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر، وقتی به هم می‌رسیم، لال‌مانی می‌گیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در موردِ دل‌تنگی‌مان بگوئیم!
تکلیفمان را با خودمان روشن نمی‌کنیم. یکدیگر را دوست می‌داریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست‌داشتن‌مان را ابراز کنیم

16 بهمن 1393 ساعت 12:03 ب.ظ


نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !







حسین پناهی



10 بهمن 1393 ساعت 05:30 ب.ظ


نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت
چهار دیقه دیگر هم گذشت
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک کودک معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را
نداشتید.
پس قدر زندگیتان را بدانید!

صــــرفــــاً جـــهــت یــاد آوری Shy

8 بهمن 1393 ساعت 04:45 ب.ظ


از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود شیش روز میگذشت. فرشته ای ظاهر شد و گفت: چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟ خداوند پاسخ داد: دستور کار اورا دیده ای؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند، باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد، بوسه ای داشته باشد ک بتواند همه دردهارا، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند. او میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: اما پروردگارا او را خیلی نرم آفریدی.
خداوند : بله نرم است اما او را سخت هم آفریده ام تصورش را هم نمیتوانی بکنی ک او تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد. آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد و گفت اشک برای چیست؟
خداوند گفت: اشک وسیله ایست برای ابراز شادی، اندوه، درد، ناامیدی...
فرشته متاثر شد و گفت: زن ها قدرتی دارند ک مردان را متحیر میکنند.
خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب بزرگ دارد
فرشته گفت: چه عیبی؟
خداوند فرمود : پارک دوبل بلد نیست"

1 بهمن 1393 ساعت 07:39 ب.ظ


دیروز برام خواستگار اومده بود بابام گفت درس میخونی یاشوهرت بدیم !! منم گفتم هرچی میخونم یادنمیگیرم!!،







بنظر شما مفهومو خوب رسوندم!!؟!!

27 دی 1393 ساعت 01:02 ب.ظ


یه بارم یه دوس پسـر داشتم از بس خوشکل بود باش بهم زدم :|
فک میکردم مسخرم میکنه :|

21 دی 1393 ساعت 07:45 ب.ظ


تو جلسه خواستگاری:

دختره به پسره میگه خودتو معرفی کن!

پسر میگه 28 سالمه ! پزشکم ، تک فرزندم،خونه دارم ماشینم لکسوز ، بابام کارخانه داره ! وشما؟

دختره میگه به نام خدا ، همسرت !!

9 دی 1393 ساعت 01:45 ب.ظ


برای جلسه اول برای خود شما:

***ظاهر
درسته باطن و اخلاق خیلی مهمتره ولی اولین چیزی که دیده میشه و تاثیرگذاره به شدت،ظاهره.
حتما حمام کرده باشی (بعضیا شب قبل حمام کنن بهتره بعضیا همون روز)
حتما معطر باشی (عطر تندی نباشه ابدا،یه عطر نسبتا شیرین و ملایم که تو ذوق نزنه)
لباسهات مناسب باشن (لازم نیست حتما برند و خیلی گرون باشن اما حتما تمیز و اتو شده و درتناسب با هم باشن.دخترونه باشن نه پسرونه.خیلی مجلسی نباشن اما خیلیم تو خونه ای نباشن.بسته به اعتقاداتت باز یا بسته باشن.تناسب رنگی و مدلی هم داشته باشن که میتونی تو تاپیک چی بپوشم سوال کنی و چند مدل لباستو بگی تا کمک کنیم یه مدلو انتخاب کنی.صندل هم بپوشی من خودم با کفش موافق نیستم خیلی رسمی و مجلسی میشه ولی یه صندل ساده یا دمپایی رو فرشی شیک خیلی مناسبه)
آرایش (بسته به اعتقادتت غلیظ یا ملایم باشه هرچند توصیه نمیشه خیلی غلیظ باشه که قیافتو عوض کنه یا فکرکنن خیلی تدارک دیدی براشون.یه آرایش دخترونه ی ملایم که بیشتر شبیه گریم باشه یعنی عیبهای صورت رو بپوشونه مناسبه.البته نه اینکه خیلی عوض بشه قیافت)


***منزل
مهم نیست کجاس گرونه بزرگه یا کوچیکه اما مهمه که تمیز و با سلیقه چیده شده.تمام اتاقها و فضاهارو تمیز کنید چون ممکنه مجبور شید از یه فضای دیگه هم استفاده کنید و اگه نامرتب باشه خیلی بده.
وسایل پذیراییتونو از قبل تمیز و اماده کنید و وسط مهمونی دنبال چاقو و استکان نباشید.
بهتره از یه خوشبو کننده ی هوای ملایم استفاده کنید.


***پذیرایی
تو تاپیک پذیرایی برای یکی از دوستان نظرمو گفتم ولی خلاصشو اینجا هم میگم.
بنا به سرد یا گرم بودن هوای بیرون اول با چای یا یه نوع شربت که بیشتر مردم دوس دارن شروع کنید.
بنا به آداب خانواده میتونید پذیرایی رو تقسیم وظایف کنید.هرکدوم از اعضای خانواده یکی از وسایل پذیرایی رو انجام بدن.
حتما باید شروع پذیرایی با چای یا شربت و وسطشم یه دور چای یا شربت باشه.
میتونی یکی از اینارو خودت انجام بدی.
میتونید یه نوع شکلات هم در کنار چای داشته باشید.و یک یا دو نوع شیرینی خشک که خوردنش راحت باشه.
برای میوه ها خیلی تنوع ندید معمولا سه یا چهار نوع کافیه میوه هایی که خوردنشون راحت باشه مثل موز،خیار،سیب و شاید پرتقال.
من به شخصه وجود آجیل و بستنی و ژله رو اضافی میدونم.Wink


***برخورد و رفتار
بسته به آداب خانوادتون میتونید اول ورود از مهمونا استسقبال کنید یا بعدا از اتاق بیرون بیاید.من اولیو ترجیح میدم چون استرست کمتر میشه.
لبخند رو جلوی آینه تمرین کن تا بهترین و زیباترین لبخندو تو کل مراسم به لب داشته باش (نه لبخند خیلی زیاااااااااااد ولی ملیح و زیبا باشه) قیافه ی جدی و اخموی شما میتونه استرسو بیشتر کنه و باعث بشه فکرکنن اصلا خوشتون نیومده.
به خانواده ی خودتون خیلی احترام بذارید جوری نباشه که فقط شما صحبت کنید و خانوادتون ساکت باشن.
در عین حال استقلال فکریتونو نشون بدید یعنی فقط خانواده به جای شما صحبت نکنن و خودتونم اظهار نظر کنید.


***ملاکها و معیارها
یکی دو روز قبل خواستگاری تمام ملاکها ومعیارهاتونو با اولویت بندی بنویسید و اول در مورد مسائلی که خیلی مهمن صحبت کنید.
تمام ویژگی های خوب و بد خودتونو یادداشت کنید (بهش نشون ندیدا Big Grin)
تمام کارهایی که ازشون بدتون میادو با درجه ی تنفر یادداشت کنید.


***صحبت کردن
برای صحبت کردن تو اتاقتون بهتره یه لیوان شربت و یکم میوه با خودتون ببرید از استرستون کم میکنه.
یه لیست کوچولو از سوالات و موضوعات جلسه ی اولو با خودتون همراه داشته باشید.
اول شما صحبت کنید و خواستگار نظرشون بده و ازش بخواید واضح صحبت کنه.خودتون نگید مثلا از فلان رفتار بدم میاد تا فکر اونم جهتگیری کنه.


***موضوعات جلسه ی اول صحبت
تحصیلات
شغل
سن (اگه هیچ شناختی ندارید)
اعتقادات مذهبی در حد خودتون باشه (مثل نماز و روزه و حجاب و ربا)
نظرش در مورد تحصیل و کار شما و شرایطی که میذاره
اینکه میخواد کجا زندگی کنه
و اینکه بخواید تا از خودش حرف بزنه و تعریف کنه و بگه تا حالا چی کار کرده تو زندگیش و برنامه هدفش برای آینده چیه و از چه چیزایی بدش میاد یا خوشش میاد.
اینجوری کم کم حرف تو حرف میاد و بحث ادامه پیدا میکنه.


برای جلسه ی اول برای خواستگار

***ظاهر
ببینید از ظاهرش و قیافش و تیپش خوشتون اومده،بدتون اومده،متنفر هستید یا نه بدتون اومده نه خوشتون.
(لازم نیست شیفتش بشید یا حتما خوشتون نیاد.اول بتون نیاد کافیه بعدا میتونید بفهمید خوشتون میاد یا نه)
تمیز و مرتب هست یا نه.


***احترام به خانواده
خیلی مهمه.ببینید مهلت حرف زدن و اظهار نظر به خانوادش میده یا نه.چطوری باهاشون رفتار میکنه.


***رفتارها و صحبتها
تو رفتارهاش دقت کنید که چجوری حرف میزنه چجوری میشینه یا راه میره.
صحبتهاش و واکنشش به صحبتها و نظرات شما میتونه شخصیتشو نشون بده.خیلی دقت کنید.

5 دی 1393 ساعت 08:14 ب.ظ


توی همه ی کشورهای دنیا....
دختر با یه نگاه بهت میفهمونه....
که عاشقت شده.... ! ! ! !
اما توی ایران....
دخترای یجوری نگات میکنن....
و با هم پچ پچ میکنن و میخندن....
که نمیفهمی عاشقت شده....
خوشگلی....
زیپ شلوارت بازه....
یا خشتکت پاره شده.... ! ! ! !

30 آبان 1393 ساعت 09:36 ق.ظ


همه این مواد رو/چیزهای مایع رو در بطری شیشه قرار بدید.پلاستیک بدترین ظرف برای نگهداری مایعاته.بخصوص که اصلا هیچ چیز داغ نباید در ظرف پلاستیکی بریزید
میخاید کپک نزنه روش کمی روغن بریزید

1 2 3 4 5 ... 8 >>